اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات اتاق تنهایی من

مستند حیات وحش (حیات) مستند حیات وحش (حیات)
محبوبترین و جدیدترین مستند جهان
کیفیت عالی زیرنویس فارسی اورجینال
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388
دلم گرفت

 

 آنها که برای ذره ای آزادی برای همیشه کوچ کردند، فرزندان آن دیار بودند جایشان خالی اما یادشان باقیست.

متاسفم.



پس نوشت: این کلیپ مربوط به امیر جوادی فر است که برای اعتراض به تقلب در انتخابات، جان با ارزشش را از او گرفتند.

این پس نوشت رو برای این نوشتم چون نمی تونید کلیپ رو ببنید چون فیلتره چون سرعت اینترنت تون پایینه 

اما مهم نیست چون همه تون خوب می دونید چی می گذره

دوشنبه 28 دی ماه سال 1388
آن روز که عنکبوت آمد...

 

دوشنبه 21 دی ماه سال 1388
کو گوش شنوا!

خیلی ها می گویند خیلی خوب هم می گویند جایی برای صحبت های اضافی من نیست. متاسفانه از من هم کاری برای فیلتر بودن همه چیز در ایران بر نمیاد. این را هم گفتم چون می دونم خیلی ها تون می نویسید لینک باز نشد برای همین متن رو پایینش  نوشتم.


گروه کیوسک 

آلبوم باغ وحش جهانی 



آقا! نیگه دار من همین جا پیاده می شم...


پشت خط قرمز
زیر خط فقر
سر یه دو راهی گیر کردم
یه ور جنگ و قحطی یه ور بدبختی
نه میتونم برم نه برگردم
دهقان فداکار در به در و بیکار
نگفتی علم بهتر بود یا ثروت
علم بنده ی پوله 
پول تو دست زوره
دنیا با پول و زور می گرده
آقا نگه دار نگه دار
آقا نگه دار من همین جا پیاده میشم 
داداش نگه دار نگه دار 
من همین جا پیاده میشم


ناطق پیش از دستور
سخن ران پر شور
ناجی وضع اقتصادی
مشکلات ما اینه
تبرج و چکمه
طرح امنیت اجتماعی
فساد توی ده 
فحشا توی شهر
فساد مالی و اداری
صحبت از فساد شد حرف از فحشاست
آقای رییس از عمت خبر نداری
آقا نگه دار نگه دار
آقا نگه دار من همین جا پیاده میشم 
داداش نگه دار نگه دار 
بیشتر از این مزاحم نمیشم


مافیای فوتبال
مافیای نفتی
مافیای موسیقی و شکر
یه لطفی به ما کن خفه شدیم رفت
این رایحه خوش خدمتت رو بگیر اون ور تر
مشارکت مدنی شد تنبیه بدنی
فکر کردیم وضع بهتر میشه ولی اشتباه کردم
سازندگی رو خریدن و عدالت رو فروختن
آخرش اصلاحات رو اصلاح کردن
آقا نگه دار نگه دار
آقا نگه دار من همین جا پیاده میشم
داداش نگه دار نگه دار 
من همی جا پیاده میشم
آقا نگه دار نگه دار
آقا نگه دار من همین جا پیاده میشم
داداش نگه دار نگه دار 
بیشتر از این مزاحم شما نمیشم

..............


من همین جا پیاده شدم.


پس نوشت:

این هم موزیک مورد علاقه منه یارُم بیا

این هم لینک کلیپ زیباش توی youtube


شنبه 14 آذر ماه سال 1388
Lu


پس نوشت: مهمه حتما و هر طور شده این لینک رو باز کنید و رای بدید ممکنه فیلتر باشه شاید هم این کار رو کرده باشید تا حالا.

باز پس نوشت : دوباره این لینک رو امتحان کنید.

دوشنبه 18 آبان ماه سال 1388
نالیدن

من مدتها از بلاهایی نالیدم که آنها که باعثش بودند، فهمیدند که از چه می نالم اصلا از اول هم می دانستد که من خواهم نالید اما آنها که دچارش بودند و باید می فهمیدند که من از چه می نالم، نفهمیدند.


حالا هم از نالیدن هم خسته شدم که کمتر می نویسم!


پس نوشت: شاید هم یک روز هم دیگر ننویسم!

یکشنبه 10 آبان ماه سال 1388
اولین هالووین گذشت!

 

 

بقیه عکس ها رو اینجا ببینید

دوشنبه 27 مهر ماه سال 1388
به پیشواز اولین هالووین

اولین کندو تنبل زندگی را ساختم. یکیش کار منه!

رفتیم به پیشواز اولین هالووین زندگی 



USA21 by you.



USA22 by you.

جمعه 17 مهر ماه سال 1388
کیش و مات

دیروز عکسی دیدم که شخصی در فیس بوکش گذاشته بود انگار که بر خاک صادق هدایت، فاتحه می داد.


برو به کیشِ خویش خوش باش که من به مات تو مات و مبهوتم


اصلا نمی دانم این جمله از کجا آمد اما یکدفعه آمد آنقدر سریع آمد و آنقدر سریع می خواست برود که اگر چند ثانیه درنگ کرده بودم پریده بود!



چهارشنبه 15 مهر ماه سال 1388
فصل ها


چرخه ی فصل ها به تو چه آموخت؟


به من آموخت که آنقدر به بهار خوش بین می شوم که خزان را فراموش می کنم.

و آنقدر در خزان بد بین می شوم که بهار را به یاد نمی آورم.


نه آنقدر در تابستان دلگرم باش که در زمستان دلسردی نه آنقدر در بهار خوش بین باش که در خزان بد بینی!


من از تعادلی می گویم که خود هرگز نداشته ام انگار همه، از آن می گویند که ندارند!


چاره دردم کاش نبود و نیست اما واژه ی دیگری نیافته ام که آن درد را نشان دهد!


پس کاش در بهار خوش بین بودم  حتی با دانستن واقعیت خزان و کاش در خزان باز خوش بین بودم با دانستن واقعیت بهار.


کاش در تابستان دلسرد نبودم از رسیدن زمستان و ای کاش در زمستان به آمدن تابستان دلگرم بودم!


از زمستان امسال یک سال دیگر مانده است به سی سالگی ام!



پس، یک سال بعد از این زمستان...


چه خوش گفت محسن نامجوی عزیز   


بسی رنج بردیم در این سال سی        که رنج برده باشیم فقط، مرسی



سی سال بعد از این سی سال...


چه خوش گفته بود محسن نامجوی عزیز


جبر جغرافیا را



من در این شصت سال از این چرخش فصل ها چه آموخته ام؟


که تعادل شاید در فصل ها بود اما در انسان نبود و نخواهد بود!


بعد از همه ی بعد از ها...


تعادلی بر روی زمین هم نبود حتی در فصل ها!

 ما بودیم چون که می خواستیم تعادلی باشد، تعادلی را می دیدیم که نبود!



جمعه 10 مهر ماه سال 1388
کاغذ و مداد


دلم برای کاغذ و مداد تنگ شده بود. برای نوشتن با مداد برای روی کاغذ که اگر نخواستم بتوانم پاک کنم!


نتیجه اش این بود:



"چیزی برای نوشتن نیست، اما با این حال دو جمله نوشتم."

دوشنبه 6 مهر ماه سال 1388
اعتماد کن٬ اعتماد نکن

حتما یادتون نیست!  یادآوری


می خوام ماجرایی برای شما بنویسم مربوط به سال هشتاد که در رشت برایم اتفاق افتاده بود.

سعی می کنم طولانی نشه! ولی احتمالا بشه، دوست داشتید بخونید.


ماجرا از اونجا شروع شد که من برای اولین باز از طریق یک فامیل نزدیک با شغلی جدید آشنا شدم که تجربه ی زیادی در آن نداشتم به نام لیتو گرافی که مربوط به کارهای چاپ می شود.


لیتوگرافی یک مرحله بین طراحی و چاپ است که حتما در مورد طراحی و چاپ شنیده اید و اگر در این دو کار، تخصصی داشته باشید حتما درباره لیتوگرافی هم می دانید. در هر صورت موضوع بحثم این ها نیست.



من بدون تجربه این کار شروع کردم و بدون گفتن دروغ به صاحب کار که من طراحم یا متخصص رفتم و دوره این کار رو دیدم و کار رو تقریبا به سختی و با شنیدن طعنه های جور وا جور و مورد تمسخر قرار گرفتن یاد گرفتم. یعنی زحمتی دو چندان چون برای یاد گرفتن ارزش قائل بودم.



در محل کار سه نفر بودیم. من بودم یک نفر به عنوان صاحب کار یا رئیس یا هر چه به او می گویند و یک نفر به عنوان حساب دار٬‌آبدارچی یا بهتر بگم آچار فرانسه که شاید کارهای خانه ی صاحب کار را هم انجام می داد.


از وضعیت هر کدام از این دو نفر بخواهم بگویم داستانی بس مفصل است!


ولی در مورد رضا، آچار فرانسه ی دفتر بخواهم بگویم همین قدر که متاهل و دانشجوی فوق دیپلم دامپروی بود.


من خلاصه با شرایط کاری سخت، آن را شروع کردم.حقوق پایه کارگر ساده در آن زمان ماهی هفتاد یا هشتاد هزار تومان بود و من با سی هزار تومن، بدون بیمه مشغول کار شدم.

اوایل به خودم می گفتم مهم نیست مهم کارم هست که دوست دارم فکر می کردم چون دفتر تازه تاسیس است وضعیت اینطور است زمان بگذرد و راه بیافتد حل می شود یا حل می کنم.


تا اینکه جناب آچار فرانسه،طرح درد و دلش را راه انداخت که حقوق ما کم است و من مثل تو حقوق می گیرم و بیچاره هستم و هزار و یک داستان تلخِ دروغ برای جلب ترحم و جلب اعتماد برای اینکه من هم صحبت کنم که کردم.


روز ها می گذشت و با شناخته شدن دفتر، کار من بیشتر می شد و ساعت کارم هم مشخص نبود.


اصل ماجرا از اونجا شروع شد که من به این آچار پول می دادم برایم ساندویچ و سیگار یا هر چیزی که احتیاج داشتم بگیرد.

این جریان یک مدت عادی بود تا اینکه یک نکته ای توجه من رو جلب کرد که اینکه این جناب آچار بقیه پول من رو به من پس نمی داد.


با خودم فکر می کردم شاید یادش می رود. این موضوع ادامه پیدا کرد تا اینکه من قیمت ساندویچ را از ایشان پرسیدم ، یک جوابی شنیدم که چشمم گرد شد. هر چه محاسبه می کردم جور در نمی آمد.


هر وقت فکرم به آن سو هدایت می شد که شاید ایشان دست کج باشد به خود نهیب می زدم که این بشر برای خودش شخصیت دارد این چه فکری است که در سرت می آید و سریع به خود بر می گشتم و او را باخود مقایسه می کردم که این پول مگر چقدر است! اگر تو جای او بودی این کار را می کردی؟!

اگر مبلغ بیشتر از این حرف ها هم بود چنین کاری نمی کردی پس چرا در مورد شخص دیگری این طور فکر می کنی!


یک سال و یک ماه و بیست و سه روز از شروع می گذشت من در دفتر تنها بودم که اتفاقی، هنگامی که پشت میز نشسته بودم و از بیکاریِ آن روز مشغول مرتب کردن وسایل داخل کشو بودم چشمم به ته چک های بدون چک جناب رئیس افتاد چیزی مرا به خواندن ته چک های دست چک تمام شده می کشید که نه کنجکاوی بود نه فضولی!

چشمتان روز بد نبیند! اولی اش را که دیدم به دنبال بقیه اش گشتم. 

بابت حقوق بچه ها 100,000 تومان اردیبهشت 

بابت حقوق بچه ها 120,000 تومان خرداد

بابت حقوق بچه ها 140,000 تومان تیر

بابت حقوق بچه ها 160,000 تومان مرداد

...


یک لحظه تفریق کردن را فراموش کرده بود. " اما من که تا حالا بیشتر از 30 هزار تومان نگرفتم"!


این چه معنی داشت که من در آن لحظه مغزم هنگ کرده بود و نمی توانستم بفهمم. "ممکنه الکی نوشته باشه" " ولی کسی که توی ته چک دروغ نمی نویسه" دقیقا این جمله هایی بود که به خود می گفتم.


اشکم سرا زیر شد و شروع کردم به فحش دادن به خودم که چقدر احمقی! جمله کافر همه را به کیش خود پندارد در سرم می چرخید و معنی می داد و من باز اشک می ریختم و باز به خودم فحش می دادم.


اونقدر عصبانی بودم که فکر می کردم الان اگه هر کدام شان اول بیاید خفه اش می کنم.

تمام روز های گذشته از جلوی چشمم می گذشت. " دیدی اشتباه نمی کردی! دیدی به خودت اعتماد نکردی!" "دیدی همه مثل تو نیستند!"

"تو به آقای آچار در ذهنت شخصیتی دادی که نداشت حقت همین بود" "تو به آقای آچار اعتماد کردی تا تو را تخلیه اطلاعات کند"


"یادته به آچار گفتی من اینجا امنیت شغلی ندارم ، این نقطه ضعفی بود که به او دادی تا کف دست رئیست بگذارد و جناب رئیس هم بدون در نظر گرفتن وجدان کاری ات و  درست انجام دادن کار هایت باز تو را با نقطه ضعفت اذیت کند"

"یادته ساندویچ 1100 تومان بود و تو 1500 تومان می دادی و او فقط 100 تومان به تو پس می داد یعنی هر بار 300 تومان را آن بی شخصیت می دزدید " 

با اینکه حقوقش از من بیشتر بود به من دروغ می گفت. دزدی می کرد هم از من هم از رئیس دست و پا چلوفتی که هیچ وقت این رو نفهمید.


وقتی آچار آمد شروع کردم به داد زدن، بدبخت لکنت (جودکی)که داشت بد تر هم شد. هر چه می خواستم به او نگفتم خیلی خویشتن داری کردم  نگفتم می دانم دزدی کردی، نگفتم بی شخصیت و دروغگو و دو رو هستی. هیچ نگفتم فقط داد زدم و در دلم به خود فحش دادم.


رئیس چلوفتی آمد و جفت ما را اخراج کرد که شما با هم مشکل دارید. در دلم خندیدم و وسایلم را جمع کردم و آنجا را ترک کردم.  جناب آچار هم آمد پایینِ ساختمان و وقتی من سوار ماشین شدم و دور زدم دیدم که برگشت بالا.


بعد از آن رفتم و به اداره کار که پشت همان دفتر مان بود و من بار ها از پنجره دفتر به آن خیره می شدم شکایت کردم چون می دانستم فکرش را نمی کند که یک دختر 20 ساله شهرستانی همچین کاری می تواند بکند، این کار را کردم.


کلا اداره کار حق را به من داد و حدود یک سال رفتم و آمدم تا 500,000 تومان را در نوبت توانستم از او بگیرم. که باز همه حقم نبود اما کاچی به از هیچی به اضافه ی ارزش معنوی ای که حرکتم برای گرفتن حقم برایم داشت.


چند سال بعد اتفاقی...


انتهای خیابان معلم  گیل رضا (لیتو گرافی)


در راه پله ساختمان، آچار با من رو به رو شد...


 " سلام خانم سام "    جواب : زهر مارِ خانم سام


در دلم کلی به آقای دست و پا چلوفتی خندیدم که آبدارچی دفترش، رقیبش شد و زیر قیمت تمام کارهای دفترش را می دزدید و به ریشش می خندید.



اما کی نوبت آقای گیل آچار ِ لیتوگرافِ دامپرورِ جودکی دار می رسد بعد ها خواهم دید و خواهم شنید حتما... دنیا دار مکافات است برای همین دلی بر آن و هیچ چیزش دیگر نمی بندم. 


نتیجه اخلاقی اول به خودت اعتماد کن فقط.


ممنون از همراهی همگی، خسته نباشید و همیشه  بچه ها سلامت باشید.


پ.ن عجب دل پری داشتم تازه خیلی کم کردم ازش




 


شنبه 4 مهر ماه سال 1388
چقدر همه چیز خوبه!

مثبت نگاه کن اینها که واقعیت نیست شوخیه٬ مسخره است٬ اصلا ایرادی نداره می تونه جز مصلحت هایی باشه که ما نمی فهمیم!


اصلا ما چیزی می فهمیم تا مصلحت رو بفهمیم٬ آه.


دروغگویی بی ارزش پول و سرمایه مملکت رو می دزده و به بدترین وضعیتی که می تونه به باد می ده بعد ...


فقط خودتون برید ببینید اینجا ٬امیدوارم اگه مصلحتش رو فهمیدید به من هم بگید!

متاسفم فقط همین!!



پنجشنبه 2 مهر ماه سال 1388
خود

(مدتیه این پست داشت توی چرکنویس خاک می خورد که به یه پست جالب بر خوردم از یه دوست تازه به نام پری ناز که فکر کردم باید این رو آپ کنم. قبلا گفتم که نمی خوام پست تکراری و بی ارزش بسازم برای همین سخت گیر شدم به خودم!



http://farm3.static.flickr.com/2557/3951077634_81a259ae7f.jpg





از نوجوانی برایم سوال بود که چرا کسی را به خاطر لطف هایش باید سپاس گفت اما بخاطر بی لطفی هایش ملامت نکرد.


پرسیدم چرا بی لطفی؟ این عدالت نیست٬ گفتند مصلحتی در کار است و تو نمی فهمی.


اما باز نفهمیدم برای مصلحتی که من نمی فهمم چرا باید شکر گذار باشم و چشم بسته قبولش کنم.


من فکر می کردم او که به من می گوید مصلحتی هست که نمی فهمی خودش آن مصلحت را می فهمد ولی بعدها فهمیدم که خودش هم نمی فهمد و به من می گوید تو نمی فهمی!


بنابراین لطفش و بی لطفی اش را باهم بخشیدم به خودش.



این ها تنها سوالات من نبودند برای همه آنها خودم تنهایی جواب پیدا کردم٬ پس از همه گذشتم و به خود رسیدم در تنهایی.


آنها که از تنهایی می ترسند و فرار می کنند به هر چیزی که باشد یا نباشد چنگ می زنند برای نجات از تنهایی


اما من فقط تنهایی ام را می پرستم.



این من بودم که کسی جوابی برایم نداشت ولی من اگر خود نمی دانستم نمی گفتم تو نمی فهمی!

من٬ تو نبودم و تو٬ من نیستی!

از کسی نپرس که به تو بگوید تو نمی فهمی.

فقط می گویم به خود آی که اگر من به خود برگشتم و تو به خود برگشتی سوالاتمان جواب پیدا می کند و این برای ما خوب خواهد بود.


این به خود برگشتن رو من نگفتم کسان دیگری هم گفته اند که من نمی دانم و نخوانده ام اما می دانم که بارها گفته اند. این را هم نوشتم که اگر دیگرانی هم گفته اند کپی رایت را رعایت کرده باشم.


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>
Free counter and web stats