حتما یادتون نیست! یادآوری
می خوام ماجرایی برای شما بنویسم مربوط به سال هشتاد که در رشت برایم اتفاق افتاده بود.
سعی می کنم طولانی نشه! ولی احتمالا بشه، دوست داشتید بخونید.
ماجرا از اونجا شروع شد که من برای اولین باز از طریق یک فامیل نزدیک با شغلی جدید آشنا شدم که تجربه ی زیادی در آن نداشتم به نام لیتو گرافی که مربوط به کارهای چاپ می شود.
لیتوگرافی یک مرحله بین طراحی و چاپ است که حتما در مورد طراحی و چاپ شنیده اید و اگر در این دو کار، تخصصی داشته باشید حتما درباره لیتوگرافی هم می دانید. در هر صورت موضوع بحثم این ها نیست.
من بدون تجربه این کار شروع کردم و بدون گفتن دروغ به صاحب کار که من طراحم یا متخصص رفتم و دوره این کار رو دیدم و کار رو تقریبا به سختی و با شنیدن طعنه های جور وا جور و مورد تمسخر قرار گرفتن یاد گرفتم. یعنی زحمتی دو چندان چون برای یاد گرفتن ارزش قائل بودم.
در محل کار سه نفر بودیم. من بودم یک نفر به عنوان صاحب کار یا رئیس یا هر چه به او می گویند و یک نفر به عنوان حساب دار٬آبدارچی یا بهتر بگم آچار فرانسه که شاید کارهای خانه ی صاحب کار را هم انجام می داد.
از وضعیت هر کدام از این دو نفر بخواهم بگویم داستانی بس مفصل است!
ولی در مورد رضا، آچار فرانسه ی دفتر بخواهم بگویم همین قدر که متاهل و دانشجوی فوق دیپلم دامپروی بود.
من خلاصه با شرایط کاری سخت، آن را شروع کردم.حقوق پایه کارگر ساده در آن زمان ماهی هفتاد یا هشتاد هزار تومان بود و من با سی هزار تومن، بدون بیمه مشغول کار شدم.
اوایل به خودم می گفتم مهم نیست مهم کارم هست که دوست دارم فکر می کردم چون دفتر تازه تاسیس است وضعیت اینطور است زمان بگذرد و راه بیافتد حل می شود یا حل می کنم.
تا اینکه جناب آچار فرانسه،طرح درد و دلش را راه انداخت که حقوق ما کم است و من مثل تو حقوق می گیرم و بیچاره هستم و هزار و یک داستان تلخِ دروغ برای جلب ترحم و جلب اعتماد برای اینکه من هم صحبت کنم که کردم.
روز ها می گذشت و با شناخته شدن دفتر، کار من بیشتر می شد و ساعت کارم هم مشخص نبود.
اصل ماجرا از اونجا شروع شد که من به این آچار پول می دادم برایم ساندویچ و سیگار یا هر چیزی که احتیاج داشتم بگیرد.
این جریان یک مدت عادی بود تا اینکه یک نکته ای توجه من رو جلب کرد که اینکه این جناب آچار بقیه پول من رو به من پس نمی داد.
با خودم فکر می کردم شاید یادش می رود. این موضوع ادامه پیدا کرد تا اینکه من قیمت ساندویچ را از ایشان پرسیدم ، یک جوابی شنیدم که چشمم گرد شد. هر چه محاسبه می کردم جور در نمی آمد.
هر وقت فکرم به آن سو هدایت می شد که شاید ایشان دست کج باشد به خود نهیب می زدم که این بشر برای خودش شخصیت دارد این چه فکری است که در سرت می آید و سریع به خود بر می گشتم و او را باخود مقایسه می کردم که این پول مگر چقدر است! اگر تو جای او بودی این کار را می کردی؟!
اگر مبلغ بیشتر از این حرف ها هم بود چنین کاری نمی کردی پس چرا در مورد شخص دیگری این طور فکر می کنی!
یک سال و یک ماه و بیست و سه روز از شروع می گذشت من در دفتر تنها بودم که اتفاقی، هنگامی که پشت میز نشسته بودم و از بیکاریِ آن روز مشغول مرتب کردن وسایل داخل کشو بودم چشمم به ته چک های بدون چک جناب رئیس افتاد چیزی مرا به خواندن ته چک های دست چک تمام شده می کشید که نه کنجکاوی بود نه فضولی!
چشمتان روز بد نبیند! اولی اش را که دیدم به دنبال بقیه اش گشتم. 
بابت حقوق بچه ها 100,000 تومان اردیبهشت
بابت حقوق بچه ها 120,000 تومان خرداد
بابت حقوق بچه ها 140,000 تومان تیر
بابت حقوق بچه ها 160,000 تومان مرداد
...
یک لحظه تفریق کردن را فراموش کرده بود. " اما من که تا حالا بیشتر از 30 هزار تومان نگرفتم"!
این چه معنی داشت که من در آن لحظه مغزم هنگ کرده بود و نمی توانستم بفهمم. "ممکنه الکی نوشته باشه" " ولی کسی که توی ته چک دروغ نمی نویسه" دقیقا این جمله هایی بود که به خود می گفتم.
اشکم سرا زیر شد و شروع کردم به فحش دادن به خودم که چقدر احمقی! جمله کافر همه را به کیش خود پندارد در سرم می چرخید و معنی می داد و من باز اشک می ریختم و باز به خودم فحش می دادم.
اونقدر عصبانی بودم که فکر می کردم الان اگه هر کدام شان اول بیاید خفه اش می کنم.
تمام روز های گذشته از جلوی چشمم می گذشت. " دیدی اشتباه نمی کردی! دیدی به خودت اعتماد نکردی!" "دیدی همه مثل تو نیستند!"
"تو به آقای آچار در ذهنت شخصیتی دادی که نداشت حقت همین بود" "تو به آقای آچار اعتماد کردی تا تو را تخلیه اطلاعات کند"
"یادته به آچار گفتی من اینجا امنیت شغلی ندارم ، این نقطه ضعفی بود که به او دادی تا کف دست رئیست بگذارد و جناب رئیس هم بدون در نظر گرفتن وجدان کاری ات و درست انجام دادن کار هایت باز تو را با نقطه ضعفت اذیت کند"
"یادته ساندویچ 1100 تومان بود و تو 1500 تومان می دادی و او فقط 100 تومان به تو پس می داد یعنی هر بار 300 تومان را آن بی شخصیت می دزدید "
با اینکه حقوقش از من بیشتر بود به من دروغ می گفت. دزدی می کرد هم از من هم از رئیس دست و پا چلوفتی که هیچ وقت این رو نفهمید.
وقتی آچار آمد شروع کردم به داد زدن، بدبخت لکنت (جودکی)که داشت بد تر هم شد. هر چه می خواستم به او نگفتم خیلی خویشتن داری کردم نگفتم می دانم دزدی کردی، نگفتم بی شخصیت و دروغگو و دو رو هستی. هیچ نگفتم فقط داد زدم و در دلم به خود فحش دادم.
رئیس چلوفتی آمد و جفت ما را اخراج کرد
که شما با هم مشکل دارید. در دلم خندیدم و وسایلم را جمع کردم و آنجا را ترک کردم. جناب آچار هم آمد پایینِ ساختمان و وقتی من سوار ماشین شدم و دور زدم دیدم که برگشت بالا.
بعد از آن رفتم و به اداره کار که پشت همان دفتر مان بود و من بار ها از پنجره دفتر به آن خیره می شدم شکایت کردم چون می دانستم فکرش را نمی کند که یک دختر 20 ساله شهرستانی همچین کاری می تواند بکند، این کار را کردم.
کلا اداره کار حق را به من داد و حدود یک سال رفتم و آمدم تا 500,000 تومان را در نوبت توانستم از او بگیرم. که باز همه حقم نبود اما کاچی به از هیچی به اضافه ی ارزش معنوی ای که حرکتم برای گرفتن حقم برایم داشت.
چند سال بعد اتفاقی...
انتهای خیابان معلم گیل رضا (لیتو گرافی)
در راه پله ساختمان، آچار با من رو به رو شد...
" سلام خانم سام " جواب : زهر مارِ خانم سام
در دلم کلی به آقای دست و پا چلوفتی خندیدم که آبدارچی دفترش، رقیبش شد و زیر قیمت تمام کارهای دفترش را می دزدید و به ریشش می خندید.
اما کی نوبت آقای گیل آچار ِ لیتوگرافِ دامپرورِ جودکی دار می رسد بعد ها خواهم دید و خواهم شنید حتما... دنیا دار مکافات است برای همین دلی بر آن و هیچ چیزش دیگر نمی بندم.
نتیجه اخلاقی اول به خودت اعتماد کن فقط.
ممنون از همراهی همگی، خسته نباشید و همیشه بچه ها سلامت باشید.
پ.ن عجب دل پری داشتم تازه خیلی کم کردم ازش